تبليغاتX
خوش خنده (بط بد)

خوش خنده (بط بد)

حرف های نیش دار:: من و دانشگاه علوم پزشکی جهرم

کجاست سمت حیات ؟؟

 

نقاشی سهراب سپهری sohrab sepehri pianting

مرا سفر به كجا مي برد؟
كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
كجاست جاي رسيدن ، و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟
و در كدام بهار
درنگ خواهد كرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

شراب بايد خورد
و در جواني يك سايه راه بايد رفت‌،
همين‌.

كجاست سمت حيات ؟


من از كدام طرف مي رسم به يك هدهد؟
و گوش كن ، كه همين حرف در تمام سفر
هميشه پنجره خواب را بهم ميزند.
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز ؟
چه چيز پلك ترا مي فشرد،
چه وزن گرم دل انگيزي ؟
سفر دراز نبود

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 شهریور1389ساعت 22:24  توسط batebad  | 

عبور بايد كرد . . .

 

 

عبور بايد كرد .
صداي باد مي آيد، عبور بايد كرد.
و من مسافرم ، اي بادهاي همواره‌!
مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد.
مرا به كودكي شور آب ها برسانيد.
و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور
پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.
دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك‌.


و در تنفس تنهايي
دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد.
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.
حضور « هيچ» ملايم را
به من نشان بدهيد.»

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 شهریور1389ساعت 19:7  توسط batebad  | 

تهران

سلام

درسته که میگن :

نه هرکه چهره برفروخت دلبری داند

نه هرکه آینه سازد سکندری داند

 

اما با این وجود باید بگم که بالاخره من هم تو یه مسابقه ی نویسندگی کشوری شرکت کردم !!!

آره من

الان روز آخره و قراره که ساعت ۳ بعد از ظهر اختتامیه رو برگذار کنن .

بد نبود

تجربه خوبی بود .

ایشالا که تو مسابقات بین الملللی هم شرکت کنم

+ نوشته شده در  جمعه 30 بهمن1388ساعت 12:21  توسط batebad  | 

باسمه تعالی

 

     

سلام

نه هر که چهره برفروخت دلبری داند

نه هرکه آینه سازد سکندری داند

از خودم معذرت میخوام که این قدر تنبل * فراموشکار * و نا آگاهم .

روزا یکی یکی میان و می رن و من هنوز هستم .

دوستام زیاد شدن معلمام بهتر و بزرگتر شدن اما من ...

گفتم که من هنوز منم

بی انصافی نمی کنم درسته که کوله بارم روز به روز داره سبکتر میشه و این سبکی حرکتم رو تندتر میکنه

اما ...

اما هنوز چشمام غبار داره ...

هنوز صدام خش داره و نامفهومه

هنوز دستام می لرزه

هنوز چراغی که کوچه هام رو روشن میکنه خاموشه  

هنوز ذهنم طوفانیه

و هنوز دلم بی درده

هنوز در بندم و اونقدر آزاد نشدم که دچار بشم

    هنوز دروغم

گفتم که من هنوز منم .

واین دلتنگم میکنه 

...  

 (( همین روزا خبرای خوبی برا خودم و خودتون دارم ))

 (( یکی از همین روزا )) 

   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 بهمن1388ساعت 15:25  توسط batebad  | 

کی ز مردن کم شدم

به نام خداوند جان آفرين

حكيم سخن در زبان آفرين

خداوند بخشنده‌ي دستگير

كريم خطا بخش پوزش‌ پذير

 

بله...

راستش هنوز دست و دلم به نوشتن نمي ره

اما يه دو بيت از مولوي براتون مي خونم

از جمادی مردم و نامی شدم         وز نما مردم به حيوان سر زدم
مردم از حيوانی و آدم شدم           پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 آذر1388ساعت 17:20  توسط batebad  | 

دلم برای خودم تنگ می شود ...

نزار كه سفره ي دلت ... پيش غريبه وا بشه

اين بغض نشكسته بايد ... سهم خود خدا بشه

پا به دنياي فرشته ها بزار ... دنياي فرشته ها حقيقته

واسه تو كه بوي آسمون ميدي ... گم شدن تو زندگي مصيبته

آخرين نشونه ي رسيدني ... كه واسه هميشه بي نشون ميشي

پا رو مخمل ستاره ها بزار ... داري همسايه ي آسمون ميشي

وارث نجيب زخماي درشت ... طاقت دلاي پر پر نداري

سرتو رو شونه هاي من بزار ... وقتي عاشقي و سنگر نداري

آخرين نشونه ي رسيدني ... كه واسه هميشه بي نشون ميشي

پا رو مخمل ستاره ها بزار ... داري همسايه ي آسمون ميشي

نزار كه سفره ي دلت ... پيش غريبه وا بشه

اين بغض نشكسته بايد ... سهم خود خدا بشه

نشون بي نشون من ... به قلب آسمون بزن

تا مردم از روي زمين ... ستاره تو نشون بدن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت 16:10  توسط batebad  | 

ده فایده لبخند زدن

باسمه تعالی

بر سر تربت ما چو ن گذری همت خواه

 که زیاتگه رندان جهان خواهد بود

***

سلام

امروز پنج شنبه بود و من درگیری قاطعانه ای برای اختلالی که تو حساب بانکیم ایجاد شده بود با دانشگاه داشتم

***

خیلی وقته که حرف تازه ای نداشتم

اما هنوزم در حرکتم و تا هنوز خواهم رفت .

و برای اینکه کمی از اسم و سمت خودم (( خوش خنده )) دفاع کرده باشم این مطلب رو براتون میزارم که

1. لبخند جذابتان می کند.
همه ما به سمت افرادیکه لبخند می زنند کشیده می شویم. لبخند یک کشش و جذبه فوری ایجاد می کند. دوست داریم نسبت به آنها شناخت پیدا کنیم.


2. لبخند حال و هوایتان را تغییر می دهد.
دفعه بعدی که احساس بی حوصلگی و ناراحتی کردید، لبخند بزنید. لبخند به بدن حقه می زند.


3. لبخند مسری است.
لبخند زدن برایتان شادی می آورد. با لبخند زدن فضای محیط را هم شادتر می کنید و اطرافیان را مانند آهن ربا به سمت خود می کشید.


4. لبخند زدن استرس را از بین می برد.
وقتی استرس دارید، لبخند بزنید. با اینکار استرستان کمتر می شود و می توانید برای بهبود اوضاع وارد عمل شوید.


5. لبخند زدن سیستم ایمنی بدن را تقویت می کند.
به این دلیل عملکرد ایمنی بدن تقویت می شود که شما احساس آرامش بیشتری دارید. با لبخند زدن از ابتلا به آنفولانزا و سرماخوردگی جلوگیری کنید.


6. لبخند زدن فشارخونتان را پایین می آورد.
وقتی لبخند می زنید، فشارخونتان به طرز قابل توجهی پایین می آید. لبخند بزنید و خودتان امتحان کنید.


7. لبخند زدن اندورفین، سروتونین و مسکن های طبیعی بدن را آزاد می کند.
تحقیقات نشان داده است که لبخند زدن با تولید این سه ماده در بدن باعث بهبود روحیه می شود. می توان گفت لبخند زدن یک داروی مسکن طبیعی است.


8. لبخند زدن چهره تان را جوانتر نشان می دهد.
عضلاتی که برای لبخند زدن استفاده می شوند صورت را بالا می کشند. پس نیازی به کشیدن پوست صورتتان ندارید، سعی کنید همیشه لبخند بزنید.


9. لبخند زدن باعث می شود موفق به نظر برسید.
به نظر می رسد که افرادیکه لبخند می زنند اعتماد به نفس بالاتری دارند و در کارشان بیشتر پیشرفت می کنند.


10. لبخند زدن کمک می کند مثبت اندیش باشید.
لبخند بزنید. حالا سعی کنید بدون از بین رفتن آن لبخند به یک مسئله منفی فکر کنید. خیلی سخت است. وقتی لبخند می زنیم بدن ما به بقیه بدن پیغام می فرستد که "زندگی خوب پیش می رود". پس با لبخند زدن از افسردگی، استرس و نگرانی دور بمانید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 12:39  توسط batebad  | 

اقا جون خودت میدونی ...

 

نامه ای به اما م رضا

سلام ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 13:3  توسط batebad  | 

اتخاب

از روزی که خودمو بهتر شناختم و چنتایی از مهارت های بهتر زیستن رو یاد گرفتم ٬ با خودم عهد کردم که فقط و فقط از آرزو ها و اهدافم حرف بزنم.

 از خواسته ها و اشتیاقی عمیق و لذت بخش که من رو سرشار از زندگی میکنه. 

می دونین چیه من همیشه دوس داشتم که بنویسم .

دوس داشتم حرف بزنم .

دوس داشتم حرفی برا گفتن داشته باشم .

دوس داشتم که زندگیم پر از تازگی و طراوت باشه . 

دوس داشتم ثانیه به ثانیه رشد کنم و قدم به دنیایی تازه تر بزارم .

دوس داشتم قوی باشم تا بتونم بخوام ٬ بتونم آرزو کنم و بتونم حرکت کنم .

 دوس داشتم مرد باشم و یا بهتره بگم جوون مرد .

دلم پختگی می خواد .

دلم تلاش ٬ مطالعه و خستگی می خواد .

دلم زیبایی میخواد هم از نوع سیرت و هم صورت .

بنده خداها حاجی و حاج خانوم(( پدر و مادرم )) با دلای ساده و صمیمیشون  کلی برامون زحمت کشیدن .

 دلم می خواد دستاشون رو ببوسم دلم می خواد ...

همیشه دوس داشتم معلم بشم پس آرزو دارم که با قدرت تموم مقاطع ارشد و phd رو پشت سر بزارم تا این دوتا فرشته(( حاجی و حاج خانوم )) با افتخار سرشون رو بالا بگیرن و بگن که بچشون استاد دانشگاست .

اعتقاد دارم که همیشه یه راه تازه تر وجود داره یه روش بهتر یه دیدگاه کامل تر. پس دلم میخواد که همیشه  محقق باشم .

دوس دارم وقتی که استاد دانشگاه شدم دانشجوهام رو بشناسم افکارشون رو بفهمم و اونقدر مهارت و علم داشته باشم تا بتونم مسیر زندگیشون هدفمند تر و ایده ال تر کنم و اندیشیدن رو بهشون یاد بدم.

 همیشه دوس داشتم به خاکم به وطنم و به ملتم خدمت کنم .

میدونین چیه از نظر من زندگی یه هدیه ی خوش مزه و گرون قیمت از طرف شگفت انگیز ترین ٬ کاملترین ٬ بخشنده ترین و باحال ترین دوست انسان هاست .

پس من تا اونجایی که فلسف ی وجودی خودم رو شناختم مطمئن هستم که من میتونم .

میتونم برسم به اونچه که میخوام فقط چیزی که این وسط مهمه اینه که چی بخوام ؟؟؟

یه همسفر عالی 

پرورش ذهن و اندیشه

شناخت بهتر و بیشتر حقیقت

افزایش سریع و لذت بخش میزان مطالعه و تفکر

 کاهش میزان خواب

زنده تر کردن حس شجاعت نوع دوستی و صمیمیت

پرورش روح و جسمی سرشار از انرژی و شادابی

؟؟؟

این ارزو ها تک تک ثانیه های من رو پر از انگیزه کرده .

و من رو روز به روز قدرتمند تر میکنه .

اخرین ارزوم اینه که :

۱.همه ی ادما آرزو کردن و خواستن رو یاد بگیرن و بهش ایمان داشته باشن

۲. همه ی اونایی که ارزو دارن بدونن که دلیل اون آرزوشون چیه و از اون ارزو چی میخوان

۳. افراد آرزومند صبور باشن و در همه حال به چگونگی رسیدن به آرزوهاشون فک کنن .  

((( شهامت داشته باشین  )))

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 20:48  توسط batebad  | 

اگر لیلی بمیرد، چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟

لیلی قصه اش را دوباره خواند.برای هزارمین بار و مثل هر بار لیلی قصه باز هم مرد.

 لیلی گریست و گفت:کاش اینگونه نبود.

 خدا گفت: هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد.

 لیلی! قصه ات را عوض کن.

لیلی اما میترسید.لیلی به مردن عادت داشت. تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود.

خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد. دنیا،لیلی زنده می خواهد.

لیلی آه نیست.

 لیلی اشک نیست.

 لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست.

لیلی زندگی ست.

 لیلی! زندگی کن.

 اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟

 چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟

 چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟

 چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟

 چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟

 لیلی! قصه ات را دوباره بنویس.

 

سلام

روز دختر رو به تمام دخترای ایرونی تبریک میگم .

راستش بخاطر شماها این مطلب رو دخترونه ی دخترونه کردم .

 ایشالا عروسیتون

خلاصه بهتون تبریک میگم و امیدوارم که قصه تون رو دوباره بنویسین . 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 12:10  توسط batebad  | 

افسانه ی شخصی - روح جهان

كيمياگر قصه ي چوپان جواني به نام سانتياگوست. سانتياگو به دنبال نشاني گنجي به راه مي افتد كه شبي در خواب ديده است. جوان اسپانيايي روياي خود را جدي مي گيرد و حاضر مي شود راه درازي را براي يافتن گنج طي كند، اما آن را نمي يابد و در جريان سفر مي يابد كه بايد به سرزمين خود بازگردد. گنج سانتیاگو بسيار نزديك تر از آرزوهاي دور و درازش بوده است. تاكيد كوئیلو بر لزوم سفر بيروني و اهميت آن در پالودن و پروردن روح و جان، در كيمياگر با انگيزه هاي مادي همراه است. گنج هاي نهفته در صحراي مصر، انگيزه سفر و پذيرفتن دشواري هاي آن را اندكي مادي جلوه مي دهد. البته مادي بودن انگيزه ي سفر را مي توان با جنبه عيني سفر هماهنگ دانست. به اين معنا كه سفرهاي خاكي يا اين جهاني، همواره با چنين انگيزه هايي همراهند. كوئیلو و قهرمانان داستانهايش نيز ممكن است در آغاز، مسافر جاده هاي زميني باشند اما چيزي نمي گدرد كه از دشت هاي آبي آسمان سر در مي آورند.
حكايت تمثيلي دور جهان را گشتن در جستجوي گنج و عاقبت يافتن آن در خانه، مثال عاميانه و آساني است

روزگاري است كه دل چهره ي مقصود نديدي
اي صبا آن قدح آينه كردار بيار

جان كلام كيمياگر همين است: گمشده ها دور نيستند. جايي در همين نزديكي زير خروارها غفلت و ناداني دفن شده اند. براي يافتن آنچه مي جوييم به گنج نامه نياز داريم. گنج نامه راهنمايي است كه دست رهرو را مي گيرد و چراغي فراراهش مي گذارد تا براي رسيدن به خانه خويش گم نشود. بايد راه ها و كوره راههاي تاريك و هولناكي را درنورديدتا به "اينجا" رسيد. اينجا همان چشم انداز دست نيافتني روياهاي صادقه اي است كه هر روز از ياد مي بريم. اما هر رسيدني محتاج رفتن است. بايد راه بيفتي. چمدان سفر برداري و پستي و بلندي جاده را از بلد راه بپرسي.

 زيرا هر رسيدني محتاج رفتن است. حتي رسيدن به خودت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 8:21  توسط batebad  | 

بیایید اینگونه باشیم

 

ازدوران بچگی و دوستا و خلاصه هر آنچه که یادآوریشون لبخند رو به لبام میاره.برای داداشی بگم:
از دوران دبستان شروع میکنم.چقدر خاله بازی دوست داشتم. ما یه خونه کوچولو توی.... داشتیم و یه حیاط که توش پر از درخت و گل بود. یادمه هر وقت گلها باز میشد یه دسته می چیدم و برای معلمم میبردم. چقدر درختچه یاس زرد قشنگ بود. قدش از منم بلندتر بود و چه عطری داشت. درختای ... هم که عشق بابام بود...

 چقدر ازشون مواظبت میکرد. وای به حال داداشم بود اگه تو حیاط توپ بازی میکرد .

 این توپ از قضا میخورد به این گلا و درختا.... بابام تهدیدش میکرد که اگه تو کوچه توپ بازی نکنه توپش رو پاره میکنه.


از خاله بازیها بگم ... چقدر کاسه بشقاب و عروسک داشتم.

 (بهترین ،تنها ترین)دوستم ... بود که همچنان با هم در ارتباطیم. بقیه هم بچه های همسایه بودند. همه رو جمع میکردم تو حیاط و حسابی بساط خاله بازی راه مینداختیم. من همیشه مامان بودم...
دوچرخه سواری هم زیاد میکردم. یه دوچرخه قناری داشتم..
اون روزا آرزو داشتم وقتی بزرگ شدم ملکه بشم... خیلی برام جالبه که چطور من همچین آرزویی داشتم. یادمه دلم میخواست یه لباس صورتی با دامن بلند پف پفی و یه کفش پاشنه بلند داشته باشم با موهای طلایی و یه تاج نقره ای...

همیشه دوست داشتم کفش سیندرلایی داشته باشم


سلام

اين مطلب زيبا و دوسداشتني رو از طرف يه همراه هميشگي ، عزيز و ريزه ميزه  كه هميشه به خوش خنده لطف داشته براتون گذاشتم .

كسي كه حرفاش و جمله هاش پر از نشونه ست ...

نشونه هايي از كودكي از دوستي از بازي و از لبخند .

اينو گذاشتم تا هم شما از زيباييش لذت ببرين هم ياد بگيرين كه برا وبلاگ خوش خنده اين نوع نظرات و يادگاري ها رو به عنوان هديه به يادگار بزارين .

من دوس دارم شما از لحظه هاي پر از لذت و آرزو ها و روياهاي زيباتون حرف بزنین .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 13:33  توسط batebad  | 

چه روز خوبی

هو هو

 چی چی

 هو هو

 چی چی

سلام

راستش خودم حواسم نبود اما بهم خبر رسید که امروز روز تولدمه

بله دیگه منم دیگه یه ساله شدم

یه وبلاگ کوچولو موچولو که از همون روزای اول نافشو با خنده بریدن

واسه همینم بود که اسمشو گذاشتن خوش خنده .

وبلاگی که خیلی حرفاش از خودش بود و کمتر حرفای دیگران رو تکرار میکرد

وبلاگی که به همه ی آدما لخبند می زد .

راستش خوشالما اما از وختی که سرزمین تهنایی بم خبر داد که امرزو تولدمه یه جوری شدم

نه که بخوام بگم چه زود گذشت و از این حرفا ٬ بلکه یه لحظه تمام کلمات ٬ جمله ها و لحظاتی که صرف ابن وبلاگ کردم از جلوی چشام عبور کرد و توی ذهنم مرور شد .

و حالا من موندم و جمله هایی که باید ساخته بشه

منو یه عالمه روز

منو مسیر هایی که چشم انتظارمن .

منو عبور از دروازه ی عمل

من و طعم خوش ملل (( موفقیت ٬ لبخند ٬ لذت )) 

دوستای من ٬ اندک یاران و همراهانی که توی این یک سال لطف داشتین و جمله های پراکنده ی منو مرور می کردین

آهای اونایی که من می شناسمتون و یا هنوز غریبه ای آشنا هستین به خدا خیلی خیلی خوشالم که برا حرفام ارزش قائل می شدین و منو همراهی می کردین .

دوس دارم که شما هم آرزو ها و اهدافتون رو بشناسین ٬ دربارش حرف بزنین  به سمتش حرکت کنین

دوس دارم قویتر بشین

دوس دارم معنای حقیقی زندگیتون رو کشف کنین و لحظه به لحظه لذت ببرین .

کافیه که انتخاب کنین

من به خودم به شما و به تمام آدمایی که لبخند می زنن ایمان دارم.

پس تولد هممون مبارک .

 گفتم ای عشق بیا تا که بسازی مارا

یا که ویرانه کنی ساخته ی دنیا را

گفتم ای عشق چه بر روز تو آمد امروز

که به تشویش سپردی شب عاشق ها را

حیف از امروز  که بی عشق به سر آمد حیف

کاش خورشد تو اغاز کند فردا را

 من که دوس دارم خورشید عشق از همین امروز توی زندگیم طلوع کنه و عمر یک روزه ی من رو پر از ... بکنه .

بهترین آرزو ها رو براتون دارم

ارادتمند شما

بط بد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 12:52  توسط batebad  | 

کیمیای هستی

 

هنگام تنگدستي در عيش كوش و مستي

كاين كيمياي هستي قارون كند گدا را

 ...

سلام علکم

راستش نمیدونم که الان درباره ی چه موضوعی صحبت کنم .

مناسبت ها و اتفاقات مختلفی پیش اومده که دوس داشتم دربارش بنویسم

اما

...

تنبلی دیگه

خلاصه کلی حرف براتون دارم

کلی انرژی

وکلی لبخند

پس بزارین قبل از هر صحبتی خالق کائنات رو به خاطر این همه زیبایی و لذت سپاس بگم

خدایا یه دنیا دمت گرم

دست درد نکنه

مرسی مرسی مرسی

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مهر1388ساعت 9:9  توسط batebad  | 

چکمه های سوراخ کودک

دعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره بین‌المللی “دستهای کوچک دعا” است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است. لطفاً آمین بگوئید

 آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)

  خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / ۹ ساله)

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / ۷ ساله)

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / ۱۰ ساله)

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)

خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / ۷ ساله)

ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / ۱۱ ساله)

دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / ۸ ساله)

خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا ۶۰۰ عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / ۱۱ ساله)

خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / ۸ ساله)

خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / ۱۱ ساله)

ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن… (رضا رضائی طومار آغاج / ۱۳ ساله)

ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / ۹ ساله)

خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / ۶ ساله)

خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / ۱۱ ساله)

خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / ۱۰ ساله)

خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / ۶ ساله)

خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / ۷ ساله)

خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / ۱۰ ساله)

اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / ۱۱ ساله)

خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / ۷ ساله)

در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده:

“هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است.” 

+ نوشته شده در  جمعه 27 شهریور1388ساعت 22:59  توسط batebad  | 

به تو من می رسم از این شب نیلوفری

سلام اقای ملیحی پور
تبریک میگم و تسلیت .
تبریک به خاطر این خونواده و زندگی پر از خوشبختیتون .
تسلیت به خاطر مرگ دکتر نورمن .
من ... هستم .
دانشجوی کارشناسی ... در دانشگاه ...
راستش با خوندن مطالبتون و دیدن عکسا و حرفاتون خیلی ذوق زده شدم .
آخه شما رو خیلی خوشبخت می بینم .
حدس میزنم یا مدرک دکترا دارین یا دانشجوی دکترا هستین .
وقتی می بینم همش از بچتون می نویسین متوجه میشم که خیلی باید به خونادتون علاقه داشته باشین .
خلاصه ندیده و نشناخته باهاتو ن حال میکنم .
منم توی ارزو ها و اهدافم مدرک دکترا - سفر های خارجه - همسر خوب - خونواده ی شاد و موفق -   نوع دو ستی - انسان دوستی -  خوشرویی -  و هزار چیز دیگه رو قرار دادم .
اینا رو گفتم چون چیزایی که برای خودم تصور میکنم و میخوام خیلی شبیه به حال و روز شماست ...
نمی دونم چی شد که این حرفا رو بهتون زدم .
ببخشید که زیاد نوشتم .
به هر حال براتون بهترین ارزو ها رو میکنم .
امید وارم که از تک تک لحظه هاتون با پارسا جون و خونوادتون لذت ببرین .
تا هنوز عاشقم ...
تا هنوز صبر میکنم ...
باید از عطر اقاقی تو رو آغاز کنم ...
به تو میرسم من از این راه خاکستری ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 8:54  توسط batebad  | 

يتيما منتظرن ...

 

 

بسم اله نور

همیشه برام سوال بوده که :

 علی کی بوده ؟؟؟

علی چی بوده؟؟؟

 

آی خدا من چی بنویسم ؟

از عدالتش بگم ؟ از علمش بگم ؟ از قدرت و پهلونیش بگم ؟

از چی بگم ؟

از شبای کوفه و یتیمای چشم انتظار بگم ؟

از مظلومیت و خونه نشینیش بگم ؟ 

از نیمه شب و چاهای نخلستون بگم ؟؟؟ 

خدایا منو که میشناسی همیشه سعی کردم که توی این وبلاگ از امید ٬ مثبت اندیشی ٬ رشد و موفقیت حرف بزنم .

راستش نمیدونم که رابطه و نقطه ی اشتراک علی با آرمان های این وبلاگ چیه ؟؟؟

فقط میدونم که مشتاقانه نیاز دارم که از علی بنویسم

...

خدایا به نظر تو آدمایی هم سن و سال من با تیپ و قیافه های امروزی اجازه دارن بگن :

یا علی

اجازه دارن درباره ی علی حرف بزنن ؟؟؟

امروز سالروز شهادت علیه

همه سیاه پوشیدن . منم همینطور

نمیدونم چرا کسی که احساس میکنم علی رو بيشتر شناخته بود بیشتر گریه میکرد و ميگفت : 

مو هاي آقا سفيده جوونا كيسه رو از آقا بگيرين

قامت آقا خميده جوونا كيسه رو از آقا بگيرين

 

جوونا آقا بشين زنده كنين رسم جوونمردي رو امشب 

میدونم که مطلب و جمله هام ناقصه اما به عنوان حرف آخر ميخوام جرات کنم و بگم که :

یا علی

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 14:52  توسط batebad  | 

ترشی و تره بار

مرحبا طایر فرخنده پی فرخنده پیام

خیر مقدم،چه خبر دوست،کجا راه کدام

...

سلام دوستان

 تا حالا عطر و بوی میوی تروتازه شما رو مدهوش کرده ؟؟؟ 

نظرتون درباره ی ترشی چیه ؟؟؟

نمی خوام فلسفه بافی کنم فقط میخوام بگم

به خاطر مزه آبدار میوه و خوش مزگی ترشی هم که شده زندگی رو دوس دارم .

راستی ببخشید.برای غیبت چند روزم توجیه قابل قبولی ندارم.

فقط مث همیشه میتونم بگم که :

هستم اگر می روم

   گر نروم نیستم   

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 13:48  توسط batebad  | 

حقیقت تلخ#ذوق#feel good

 

سلام

درست نمی دونم که راجب به عکسای بالا چی بگم

فقط می دونم که شکسته شدن تخم مرغ یه حقیقته

اما قلم یه انسان با ذوق می تونه با حرکتای متفاتش روی همین تخم مرغا٬ احساس های متفاوتی رو به ما منتقل کنه .

پس باور داشته باشیم که با ذوق و آفرینش میتونیم حتی حقیقت های تلخ رو هم خوش طعم و باب میل خودمون بکنیم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 22:37  توسط batebad  | 

افطاری

سلام

بازم یه مهمونی دیگه

سپیده دم ٬ اعلام نیاز ٬ طلوع ٬ هم قطاری ٬ ضعف ٬ انتظار

و افطار

بله دیگه این ماه اونقدر سادست که توی همین کلمات جا میشه و اونقدر پیچیدست که هیچ فرد جمله سازی نمی تونه معنا و ارزش این ماه رو توی یه جمله توصیف کنه .

راستش منم از جنس شما هستم و از شعار دادن بدم میاد 

فقط میخوام اعتراف کنم که تا اینجایی که تجربه کردم این ۳۰ روز خیلی خیلی دوس داشتنی و پر انرژیه

خوشالم که بازم لمسش میکنم.

فقط امیدوارم بدونم چی میخوام .  

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 5:3  توسط batebad  |